دروغ های مقدس

اعترافات یک پیامبر الکلی



نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸

یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد. یک انقلابی یا یک ستاره ی راک در بیست و چهارسالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن فکر میکنی همه چیز روبه راه است.فکر میکنی توانسته ای از "منحنی مرگ انسان" بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا دریک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در حرکت هستی.چه بخواهی باشی،چه نخواهی. موهایت را کوتاه میکنی، هرروز صبح صورتت را اصلاح میکنی. دیگر یک شاعر نیستی ،یا یک انقلابی. در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمیشوی یا صدای "دورز" را ساعت چهار صبح بلند نمیکنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه ی عمر میخری ،در بار هتل ها مینوشی و صورت حساب های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه میداری. این کارها در بیست و هشت سالگی طبیعی است. اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیر منتظره در زندگی ما شروع شد. مثل یک حمله ی غافلگیر کننده در یک روز رخوتناک بهاری بود...

(ازکتاب " کجا ممکن است پیدایش کنم"-  نوشته ی :"هاروکی موراکامی"_ترجمه:"بزرگمهر شرف الدین)

*****

بزرگمهر شرف الدین از دوستان قدیمی است.از سال 74-75فکر میکنم...آخرین بار که بیرون رفتیم سال هشتاد بود.ادبیات انگلیسی میخواند و من حقوق قی میکردم! "یک مرد بی ستاره ی آبانی" را چاپ کرده بودم و هزار در میزدم برای چاپ "اعترافات یک پیامبر" . با هم در سه راه تهرانپارس نشسته بودیم و درباره ی شعرهای اعترافات بحث میکردیم. عینکی بود خودش ،اما حرف میزد و یادم نمیاید چرا عینک مرا دور دستش تاب میداد! نزدیک های خانه که رسیدم دستم آمد چرا دنیا را تارتر میبینم ! عینکم دستش جا مانده بود!

چند وقت بعد خبر ازدواجش با خانم "غزل صارمی" هنرپیشه دستم رسید! تازه "عروس آتش "گل کرده بود. ندیدمش دیگر!

*****

در بزرگداشت" بابک بیات" _ که از قضا مجری برنامه "آرش افشار"دوست مشترک من و بزرگمهر و سردبیر وقت هفته نامه سینما بود_ حرفهای خیلی ها را شنیدیم . اما "احمدرضا احمدی"چیز دیگری میگفت...اینکه تا چند سال پیش کارت عروسی این دوست میرسید درب خانه ات و برای تولد آن دوست دعوت میشدی. اما امروز مجلس ختم این دوست میایی و کارت سالگرد آن دوست درب خانه ات رسیده... شوخی ندارد مرگ ...داسش را گرفته و افتاده دنبالمان...

*****

سالگرد فوت "مرجان بهرامی" را هم از دست دادم. در این دو سه سال این چندمین ستاره بود که افتاد ؟! آرش روشن،شهریار بایروند و همسرش،مهدی بالاکودهی،حمید رایگان،روح ا...مهمان نواز ،محمد دریجانی ،نجمه زارعی و ...بگذریم!  به قول" غول زیبا" _اگر حافظه ام یاری کند_:

در مردگان خویش نظر میبندیم

با طرح خنده ای

ونوبت خود را انتظار میکشیم

بی هیچ خنده ای...

"امیر سلامی "داغدیده را میخواستم ببینم...دوستان باقی مانده را...مهناز را...

*****

غزلی مینویسم در سه اپیزود:

و در شهرها و روستاها میگشت و تعلیم میداد و به سوی اورشلیم سفر میکرد*که کسی گفت :ای خداوند آیا هستند کسانی که نجات یابند؟او به ایشان گفت*تلاش کنید تا از در تنگ داخل شوید...( انجیل لوقا،باب سیزدهم،آیات22و23و24)

رستگاری در سه اپیزود

اپیزود اول:

به کفش پاشنه دار سپید گارسونش

به عطر قهوه همراه بوی ادکلنش

نگاه کرد به گوشه کنار کافه ی پیر

شیکاگوی دهه ی بیست بود و آل کاپونش

کلافه بود،به فنجان خالی اش زل زد

و بی علاقه چنگال زد به ژامبونش

چهار انبارش توی هارلم  لو رفت

در اوکلوهاما توقیف شد دو کامیونش

تپانچه اش را برداشت ،کافه خلوت بود

صدا نبود به جز ناله ی گرامافونش

صدا نبود به جز خواندن زنی در باد

میان لهجه ی دیوانه ی آکاردِئونش

تپانچه را از روی شقیقه اش برداشت...

اپیزود دوم:

کتاب هایش را چید توی کارتنش

نگاه کرد به گوشه کنار پانسیونش

کسل کننده ترین روزِ احتمالی بود:

فرانسه ی دهه ی شصت ،بندر تولونش

نگاه کرد در آیینه :صورتش شل بود

درست چون گره بی اصول پاپیونش

شمرد تک تک از دست داده هایش را

نگاه کرد به سرتاسر کلکسیونش

دو مشت قرص به گیلاس بُردو اش حل کرد...

قرار بود بنوشد که بی حواسش کرد

صدای پرضربان تلویزیونش:(1)

آپارتمان بود و میزبانی مک لین

کنار حسرت امیدوار جک لمونش

نگاه کرد... .و لیوان قرص را انداخت...

اپیزود سوم:

به میز و قوطی کنسرو نیمه سرد تُنش

به جشن مورچه ها روی نان تافتنش

به دفتر خفه ی بی مجوزش: زل زد

به شعر_ زندگیِ زندگی خراب کُنش_

کلافه بود، مسیر نماز را گم کرد:

شکست لَم َیلِد و نیمه ماند لَم یکُنش ...

هزار و سیصد و هفتاد و هشت، تهران بود...

دوباره سردش شد، فکر خودنویسش بود

نگاه کرد به جیب لباس گرم کنش

نوشت بر همه ی شیشه ها : خداحافظ

و بعد خم شد از نرده های بالکونش

بدون توضیح از چشم آسمان افتاد...

1_تلویزیون است دیگر!! باید به طرز بی سابقه ای کشیده خوانده شود!

پاییز هشتاد و پنج _تهران




کلمات کلیدی :غزل فرافرم و کلمات کلیدی :خاطره های لگد شده




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸

اتللوی مغربی: پیش از آنت که بکشم، تورا بوسیدم.

سزد اکنون که خود را میکشم در بوسه ای جان بسپرم.(روی بسترافتاده ومیمیرد)

کاسیو : هم ازین میترسیدم.چون مردی بود بزرگدل،اما

پنداشتم که حربه ندارد

ویلیام شکسپیر:داستان غم انگیز اتللوی مغربی در وندیک_پرده ی پنجم_مجلس دوم

 

 

آهنگ آخر

 

 

 

به رقص آمد سر پنجه های رنجورش

 

 

 

به شادمانی عادت نداشت تنبورش

 

 

 

 

به رقص آمد و زن روی ماسه ها رقصید

 

 

 

خبر رسید به عشّاق جورواجورش

 

 

 

 

یکی به آب زد و زیر موج ها گم شد

 

 

 

یکی دوید پیِ بسته­ی سیانورش!

 

 

 

 

یکی سیاه شد و مثل مرده ها یخ زد

 

 

 

و آسمان را پر کرد بوی کافورش

 

 

 

 

شلال گیسوی زن مثل تاک می رقصید

 

 

 

و زیر پیرهنش خوشه های انگورش ـ

 

 

 

 

که سفت می شد و در انتظار چیدن بود

 

 

 

نصیب مرد شد و دست های مغرورش

خلاصه مرد خودش را در آسمان می دید ...

 

 

 

خیال کرد زمین شهر واحدی شده است

 

 

 

خیال کرد خودش هست امپراطورش

 

 

 

 

خیال کرد خدای است و جنس دنیاها

 

 

 

به شش دقیقه عوض می شود به دستورش

 

 

 

 

کسی کنار هم آورد این دو را و کشید

 

 

 

میان تابلوی گرد مینیاتورش

کسی بزرگ که انگار قصد شوخی داشت ...

 

 

 

و بعد راوی چایی نبات را هم زد

 

 

 

دوباره یک پک جاندار زد به وافورش:

 

 

 زمان گذشت و زن رغبتی نداشت به این

 

 

 

نهنگ پیر که افتاده بود در تورش

 

 

 

 

زمان گذشت و زن خواست تا خودش باشد

 

 

 

و رفت در پی رفتارهای پر شورش

 

 

 

 

سراغ خاطره های بدون تعریفش

 

 

 

به سوی خواسته های بدون منظورش

 

 

 

 

هزار شاعر خود را هزار جا کشتند

 

 

 

برای دیدن لبخندهای مشهورش

 

 

 

 

انارِ دان شده در ظرف شور لبهایش

 

 

 

بهشت گم شده زیر لباس گیپورش

خبر رسید که باز عاشق کسی شده است...

 

 

 

 

حیات مرد دگر رغبتی به نظم نداشت

 

 

 

گواه مصرع ما شعر های منثورش 

 

 

 

 

دوباره زخمه­ی ساز و لهیب آوازش

 

 

 

مقام دشتستان در حصار ماهورش

 

 

 

 

بهای این عسل نیم خورده زهرش بود

 

 

 

بهای این کندو نیش های زنبورش

برای مردن زیباترین زمان شب بود

 

 

  

 

 

نهنگ زاده­ی شبهای ماه عقرب بود ....

 

 

 

خیال کرد که آقای آسمان این بار

 

 

 

برای خواسته ای کرده است مأمورش

 

 

 

 

سیاه و سرخ شد و مثل ابرها غرید

 

 

 

به روی دیوار افتاد برق ساطورش

 

 

 

 

 

و زن که صورتش از ترس مثل کاغذ بود

 

 

 

که قطره قطره­ی خون می زدند هاشورش

 

 

 

 

دوباره سمفونی مردگان به راه افتاد

 

 

 

به تک نوازی مرگ و صدای شیپورش ....

¨

 

 

 

نشست پیش زن ، آهنگ آخرش را ساخت

 

 

 

و بعد خونش پاشید روی تنبورش !

 

 

 

تابستان هشتاد و شش

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :ادبیات و کلمات کلیدی :غزل فرافرم




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

یک:به مراسم افتتاحیه ی نمایشگاه کتاب هم نرفتم! فکر نمیکنم گوش ندادن به چند سخنرانی تکراری ،از دست دادن چیز مهمی باشد!

این دعوتنامه را هم گذاشتم کنار یک مشت کارت دعوت عروسی و عزا و شب شعر و ختنه سوران که نرفتم!   

دو:نمایشگاه کتاب اگر بروید و اگر مسیرتان در شبستان به راهروی ١۴،غرفه ی٣٣،(انتشارات کردگاری و پرنده )وراهروی ٢٧،غرفه ی ٢٨(نشر پیام پویا) افتاد،آنجا دو تا از کتابهای مرا میفروشند!

"دروغهای مقدس و یک مرد بی ستاره ی آبانی" را میشود در این جا پیدا کرد! انتشارات "نغمه زندگی "هم کتابی چاپ کرده به اسم"گزیده اشعار عاشقانه معاصر" که در آن کتاب هم _بدون اجازه البته!_از من شعر گذاشته اند.

سه:;کتابهای"هادی خورشاهیان و احسان قدیمی و کبری فلاحتی "را هم میتوانید از نمایشگاه کتاب،راهروی ١۴،غرفه 33بخواهید!

چهار:آرش عزیزم سلام! حتما زنگ بزن برادر! چه چیزی خوش آیندتر از دوستی با تو! آن بهترین کاری بود که ناشر محترم میتوانست انجام بدهد!

پنج:شادی عزیزم !در این کویر امیدی به قد کشیدن نیست / قفس شکست ولی فرصت پریدن نیست...

 سالهای پر حسرتی از عمر من هم در کویر گذشت!دلت کویری نباشد رفیق...

شش:شایسته عزیز!سلام!خوش آمدی...به امید دیدار...

هفت:شاهده یوسفی عزیز!باعث افتخار من است...بیشتر از این نمیتوانستی خوشحالم کنی...

هشت:وقتی راه ساده تری برای ارتباط نداشته باشی،دنیای مجازی چقدر میتواند حقیقی باشد!

نه: محمد خلیلی دوست شیرازی شاعرم کتاب شایسته ای پیرامون زندگی و شعر "دکتر مهدی حمیدی شیرازی "در انتشارات نگاه به چاپ رسانده.خواندن این کتاب را به دوستانم توصیه میکنم!

آخر: دو شعر برایتان مینویسم از دروغهای مقدس...

همین!

 

 

 

                                                    دوپاریو ـ سیرانو ـ : من همه چیزم را خراب کردم ،

 حتی مرگم را .

( ژرار دوپاریو ـ سیرانو دو برژراک ، هزار و نهصد و نود )

 

 

 

 گمشده

آمد مچاله شد لب میزم زنی که نیست

با روسری سُرمه ای و دامنی که نیست

من را گرفت در بغل و بعد . . . بعد . . . بعد

لرزش گرفت در هیجان تنی که نیست

من را گرفت در بغل و داغ تر شدم

خون مزّه کرد زیر لبان منی که نیست

   آنوقت بالهای مرا پس گرفت و رفت . . .

 

   تا صبح بعد بر سر شعرش شعار داد

آتش گرفت دفتر شعرش ، شعار داد

تا صبح بعد در شب بی روشنی که نیست  :

ـ عشق شما درست سه حرف است ، مثل مرگ

بر جمله های ساده ی ما مبتنی که نیست

عشق شما ـ کنار تو اعجاز می شوم ـ

بی بال پر کشیدنِ من دیدنی که نیست

عشق شما ـ ببخش ، ولی جمله ناقص است ـ

این قدر بی هوا که تو دل می کنی که نیست

هذیان مرد تا شب رفتن حضور داشت . . .

 

  مژگانِ تو ؟ نه ! بخیه زدن وقت می برد

چشمان کرم خورده ی من وقت می برد

سخت است زخم های تو با سوزنی که نیست

سخت است ، زخم های شما وقت می برد

طبق محاسبات دقیق تنی که نیست

اصلاً بیا دوباره کمی حرف میزنیم

این آدم عجیب غریب   آهنی که نیست

اصلا رها . . . نه ! خواستنم را رها نکن

اصلا . . . برو ! به حرف کسی اعتنا نکن

  چشمان گربه ای تو دزدیدنی که نیست !

 

  دستی کشید روی لبانش زنی که بود

با چشم های سرمه ای و دامنی که نیست

آنوقت مرد خاطره ها را قطار کرد

بر ریل های رفته ی راه آهنی که نیست

خندید و چشم های خودش را نشانه رفت

پاشید خون به دکمه پیراهنی که نیست

خندید و بالهای خودش را صدا نکرد . . .

 

   اسفند ماهِ گمشده ی من ! نیامدی

تا گم شوم میان تن بهمنی که نیست...

 

زمستان هشتاد و سه

 

*************** 

 

مارکوپولو

 

مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو

غروب ابری پاریس ، متروی توکیو

فقط خودش باشد ، اهل هر کجایی شد

چه فرق دارد برلین ، دمشق یا ورشو ؟

چه فرق می کند اصلن چه رنگ می پوشد

چه فرق دارد با ساری است یا کیمونو

قدم قدم دنیا را پیاده طی کردی

به این امید که یک روز نیم دیگرِ تو

تو را بیابد و یک پازل دقیق شوید

و آسمان را خورشید پر کند از نو...

قرارتان دور از چشم گزمه های سویل

و پنج عصر سر قتلگاهِ فدریکو

قرارتان باشد باز هم بِکِت خواندن

و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو

دوباره زمزمه ی بازگشت آلمودوار

چهارصد ضربه روی سینه­ی ترو فو

قرارتان همه ی عمر سینما رفتن :

بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلین مونرو

قرارتان همه ی روز سینما ماندن :

ریو براوو ، عصر جدید ، سرپیکو

تمام شب سیگار و کتاب ، همراه 

صدای ناظری از چشم روشن رادیو

تهوعی ابدی در دل سیمون دوبُوار

شکوه لذت در اعتراف های روسو

و حفظ کردن یک شعر ، بعدِ هر بوسه

چه فرق دارد اول قصیده یا هایکو ؟

چقدر زندگی عاشقانه ای دارید !

تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو

چه قدر زندگیِ .... بعد می پری از خواب !

تویی و پاکت خالی و شیشه های ولو ...

تو هیچ وقت به شیرین نمی رسی مجنون !

تو هیچ وقت به لیلی نمی رسی رومئو !

برای داشتنش  شهر ، شهر جنگیدی

تمام عمرت بیروت ، بصره و کوزُوو

دلت گرفته ازین قصه های عامه پسند

تمام دنیا سگ دانیِ تارانتینو

و آخرین سفرت هجو زندگی باشد :

غروبِ مرده ی پاریس ، آخرین تانگو ....

¨

وجب ، وجب دنیا را پیاده طی کردی

قدم ، قدم دنیا را ... بس است مارکوپولو !

 

 

تابستان  هشتاد و شش

 

 

 

 

 

                                                                                




کلمات کلیدی :غزل فرافرم و کلمات کلیدی :دروغهای مقدس




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

قربانی یک انتقام گیری زنانه شدیم.ما و پدرمان آدم!

 جنس دوّم

یک ـ آدم :

 زیاد خواست و راه بهشت را گم کرد

 مرا نشاند کنار خودش ، تبسّم کرد

 مرا به نام خودم ، نه ! به اسم آدم خواند

 و خوشه های تنش را شبیه گندم کرد

 مرا فشرد به آغوش و شکل آتش شد

 مرا گرفت در آغوش و رنگ هیزم کرد . . .

  دو- راوی :

    و بعد حضرت آدم از آسمان افتاد

    شبیه نقطه که از متن داستان افتاد

    نگاه کرد : ملائک سری تکان دادند

    نگاه کرد و از دوش کهکشان افتاد

    فرشته ای شد و بالش در آسمان جا ماند

    پرنده ای شد و در خواب از آشیان افتاد

    چو یک ستاره که نورش در آسمان حل شد

    چو یک درخت که از چشم باغبان افتاد

    سقوط کرد ـ از آن گوشه ی جهان رد شد ـ

    هبوط کرد ـ به این گوشه ی جهان افتاد ـ

    زمین : شبیه لباسی که تار و پودش رفت

    زمین : شبیه غذایی که از دهان افتاد !

سه حواّ :

     زیاد خواست ، مسیر درست را گم کرد

     مرا کنار تو در آسمان تجسّم کرد

     که انتقام بگیرم ازو که نوع مرا

     از استخوان تو آورد و جنس دوّم کرد !

 

 

زمستان هشتاد و سه  

 




کلمات کلیدی :غزل فرافرم