1- کتاب پیشنهادی:دیوان سومنات ابوتراب خسروی
این کتاب را زن زیبایی به من داده بود که چشم های غمگین خود را باور نمیکرد.
ناگهان ترمز کرد گوشه ی اتوبان. دست توی کیفش کرد و گفت: دوست دارم این کتاب را بخوانی.مرا به یاد تو میاندازد
تا مدتها میترسیدم کتاب را باز کنم.مبادا بوی وحشی دستهایش از لای صفحه ها فرار کند.
آنقدر دلتنگ شده بودم که سراغ یادگارش رفتم.
انگار مارگارت اشنایدر کتاب بود.از میان صفحه ها و پرده ها و زنهای غمگین مینیاتوری استاد نقاش بیرون آمده بود و در گوشم گفته بود: من در کتابم....داستان اول را بخوان!
هر دو یکی بودند انگار ....می خواستند تهی باشند.بی آنکه غریبه ای در تنشان باشد برگردند....
سینمای پیشنهادی :سینما فرهنگ
تهران – شریعتی –روبروی یخچال .مدرن ترین سینما در روزگار خودش و یکی از بهترین سینماهای تهران.با صدای دالبی و و سالن مدرن. ملک بهروز وثوقی عزیز بود پیش از زمستان 57
دیدن فیلم کینه در ژانر وحشت ( بازسازی هالیوودی فیلم اورژینال کره ای به همین نام) در این سینما میتواند یکی از بهترین تجربه های فیلم دیدن در سینماهای ایران باشد.
حس میکنی که شبح زن مرده با آن گیسوان خیس پیچکی، کشان کشان دارد خودش را از توی پرده میکشد طرف تو....
جیغ میزنی و قوطی رانی ات پرت میشود هوا ! صدای جیغت را نمیشنوی ! سالن جیغ میکشد....
زن نویسنده ای را میشناسم که هروقت به من زنگ میزند میگوید : خییییییییییییی! بار اول پرسیدم این چیست؟
گفت : زن مو سیاه کینه است ! آمده است تو را بکشد !
فیلم پیشنهادی :
An American affair
فیلمی محجور و دست کم گرفته شده ساخته ی ویلیام استن السون و با بازی تاثیر گذار گریچن مل دوست داشتنی و کامرون برایت
جوان که قد کشیده حالا و چشم هایش مثل سالهای کودکیش آزار دهنده نیست.
روایتی شخصی و افشاگرانه از روابط خصوصی پیچیده ی جان .اف .کندی رییس جمهور ترور شده ی ایالات متحده
که پای سازمان سیا و و فیدل کاسترو و گروههای ناراضی داخلی و هزار کس و ناکس دیگر به پرونده ی قتلش باز شد
و آخرالامر معلوم نشد ماجرا از کجا آب خورده است!
رابطه ی غم انگیز و بد فرجام مریلین مونروی جوانمرگ شده با برادران کندی کافی نبود، در این فیلم ارتباط غم انگیز ترآقای رییس جمهور را میبینیم با یک آرتیست نقاش زن و عشق دیوانه وار دانش آموز مدرسه ای کاتولیک به این زن که
که به سبک جیمز استوارت پنجره ی عقبی هیچکاک خانه ی زن را دید میزند و عشق و شیداییش مالناو تابستان 42 را به یاد میاورد ولی هیچ کدام نیست و حرفش چیز دیگریست.
جامعه ی جوان و ایده آلیست دهه ی شصت امریکا و تاثیر گذاری های مارتین لوترکینگ فقید و روزهای ناآرام و پراز دسیسه و خیانت و بی اعتمادی و ترس متاثر از جنگ ویتنام و و ژورنالیست های آرمانگرا و شروع به قد کشیدن رنگین پوستان در جامعه ( به صورت کنایی) و هزار تا مورد ریز دیگر را میتوانید در این فیلم ببینید.
این فیلم را یکی از دوستان دور و قدیمی برایم آورد.گفت به درد تو میخورد! گفتم چطور فیلمی است؟ گفت : مزخرف!
و توضیح داد که به هوای عکس زن برهنه ی روی جلد فیلم که پرچم ینگه دنیا را دور تنش پیچیده است این فیلم را خریده !
و چقدر فیلم بدی است و به خریدار خیانت میکند و و هیچ چیز ندارد! و انتظاراتی که از عکسش میرود را برآورده نمیکند!
به خاطر همین حرف هم که شده باید این فیلم را دید!
پاتوق پیشنهادی : کافه گودو
خیابان انقلاب –نرسیده به چهارراه ولیعصر
دست آنکس که دوست داری را بگیری و بروی گوشه ای لم بدهی روی صندلی چوبی.قهوه بخوری .چشمهایت را ببندی و گوش بدهی به آکاردؤن زدن پیرمردی غمگین که آوازی قدیمی را زمزمه میکند
بکت در شاهکار ابسوردش " در انتظار گودو" مینویسد :نه کسی میاد....نه کسی میره
کافه گودو همین است! انگار کلاه آرتور را گذاشته باشی سرت یا شنل گاندولف را انداخته باشی روی دوش خودتان!
کسی تو را نمیبیند،کسی را نمیبینی.....قهوه میخوری و زل میزنی توی چشم کسی که روبرویت نشسته و زل زده توی چشمهای تو!
غذای پیشنهادی :
دیزی مخصوص بز باش ! کیلومتر 5 جاده قدیم تهران ! قهوه خانه ی ممد طلا !
با بوی سیگار و گازوییل و فحش های چارواداری راننده کامیونهای گذری!
موجود عجیبی ست این ممد طلا ! شعر شناس و کتاب خوان ! با سبیل کلارک گیبلی و عینک دسته شکسته ی ته استکانی!
هر وقت دلمان میگرفت با رضا شرفی و قاسم رنجبران خراب میشدیم روی سرش! قلیان تنباکو خانساری میکشید و میگفت شعر بخوانید برایم! شعر میخواندیم و آبگوشت بز باش صله میگرفتیم !
قبرستان پیشنهادی : قبرستان امام زاده طاهر کرج
دلتان که گرفت سوار مترو شوید و بروید کرج.....شاملو را آنجا پیدا میکنید احمد محمود و م.آزاد را....گل نراقی ،پوران ،دلکش و خیلی های دیگر....اگر سنگ قبرشان را نشکسته باشند میشود پیدایشان کرد.هزار تومان میگذاری توی جیب پیرمرد خنزرپنزری ایستاده کنار درب ورودی قبرستان ! اشنویی آتش میزند، دستت را میگیرد و میبرد بالای سر مردگانی که عاشق ترین زندگان بودند....یک بار به دوستان گفتم : مرا اینجا دفن کنید...دوست دارم هرشب، شعرخواندن شاملو را
ببینم .... قبر داوود اما جای دیگریست ! قریه ایست به نام " وامنان" در شمال کشور ،پای جنگلی قدیمی که وهم جنگل
توی دل مه میپیچد و اطراف گوشهای امام زاده ای متروک پخش میشود....بعد سرک میکشد به سه درخت گردوی سیصد ساله....داوود گفت مرا اینجا دفن کنید .
جن مان گفت : دور از جان !
سریال پیشنهادی :
شاهکار سریال سازی در تاریخ بشریت ! بهترین وسیله شناختن آنهایی که خیال میکنید دوستشان دارید !
مجموعه ی عظیم و درجه الف " به کجا چنین شتابان" که نام کارگردانش را نمینویسم !
این شاهکار در رقابتی تنگاتنگ رقیب بزرگ خود سریال مردافکن "یوسف پیامبر" را به حاشیه راند و
در حال حاضر در اقدامی بی سابقه از دو شبکه تلویزیون پخش میشود !
آنکس که خیال میکنید دوستش دارید را دعوت کنید خانه ! پف فیل و کرانچی بدهید دستش و تلویزیون را روشن کنید. با هم این سریال را ببینید ! بعد ازاو بپرسید : عزیزم ! چطور بود؟ خوشت آمد؟ اگر گفت خوشم آمد با پشت دست بکوبید توی صورتش و شماره اش را دلیت کنید !
وبلاگ پیشنهادی :
وبلاگ شاعر آنارشیست روانی معاصر " حمید ملک زاده" دوست داشتنی که هر روز میخندد و تف میکند طرف آسمان.
شاعری که خیلی ها فکر میکنند پست مدرن است ولی نیست و کارش بیخ دار تر از این حرفهاست و هنوز مکتبی ایجاد نشده که بتوان او را در آن قرار داد! دوستی با او مثل مست کردن در کوچه ی بن بست میماند! سرخوشی میکنی! میرقصی !فحش میدهی! اشک میریزی !عق میزنی ! و هی سعی میکنی از دیوار رد شوی ! هزار بار سرت میخورد به دیوار!
بی خیال میشوی و همان جا دراز میکشی....
آخر کار از سر درد داری پاچه ی خودت را گاز میگیری ولی خیالت راحت است که شب خوبی داشته ای....
موسیقی پیشنهادی : صبر ایوب زمان !
کباب کوبیده و سماق و گوجه ! ماست موسیر و دوغ و تلخکی ! صدای تلویزیون را زیاد میکنی : صبر ایوب زمان صبر منه ! استاد جواد یساری با پیرهن زرشکی راه راه پیچ اسکن بدن نما و شلوار پیله دار پارچه مقدم !
صدایش را انداخته توی گلو....بغض در گلویت میپیچد ! چلوکباب گیر میکند بین نای و مری !
دوغ آبعلی با اشکت قاطی میشود ! سرت را میگذاری روی شانه ی رفیقت ! فین میکنی در دستمال یزدیش و عربده میکشی : گفته بودی اگه برگردی میتونی....!
| «صدای مرگ یه عنکبوت پیر» حامد ابراهیم پور ترانههایش را برای چاپ آماده کرد |
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب |
خبرگزاری ایسنا -
تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب
به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این مجموعه ترانههای سالهای83 تا 88 این شاعر را دربر میگیرد، که به گفتهی او، برخی از این ترانهها توسط گروه موسیقی سپید و سیاه خوانده شده و برخی دیگر هنوز اجرا نشدهاند.
او این مجموعه را دارای فضای تیره و تار شهری توصیف کرد.
ابراهیمپور همچنین مجموعهی شعرهای سپید خود را در کتابی با عنوان «مردهها خواب نمیبینند» گردآوری کرده که قرار است توسط نشر پرنده به چاپ برسد.
از سوی دیگر، او از تلاش برای ساخت فیلم کوتاهی خبر داد که امیدوار است برای جشنوارهی فیلم سال آینده آماده شود.
حامد ابراهیمپور زادهی سال 1359 در تهران است. از آثار پیشین او به رمان «یاغی» و مجموعههای شعر «یک مرد بیستارهی آبانی» و «دروغهای مقدس» میتوان اشاره کرد.
مجموعهی شعر «اعترافات یک پیامبر» او هم در سال 79 چاپ شده و مجوز پخش نگرفته است.
انتهای پیام
کد خبر: 8811-01835
*****
دو ترانه ی خوانده شده از مجموعه ترانه های حامد ابراهیم پور
" صدای مرگ یه عنکبوت پیر"
این ترانه ها در کنسرتهای سال هشتاد و سه و هشتاد و چهار
"گروه سیاه و سپید" به آهنگسازی وهم خوانی"محمد مومنی و مریم هدایتی" اجرا شده اند.
|
شب می ره از کوچه مون |
خورشید خانوم سر میرسه |
||
|
قصّه ی غولِ سیا |
یهروز به آخر میرسه |
||
|
قفلا رو می شکنیمُ |
تفنگارو دس میگیریم |
||
|
کوری دیو سیا |
خونه مونو پس می گیریم |
||
|
(سه تا مرد تو زندونن سه تا خیال تو کلّه شون) |
|||
|
زور نزن ، از دهنت |
آتیش دیگه در نمیاد |
||
|
ما با هم یکی شدیم |
کاری ازت بر نمیاد |
||
|
راه ما روشنیه |
پشت ما ها دست خدا |
||
|
این زمین برای ماس |
می خوای بخوا ، می خوای نخوا ! |
||
|
(سه تا مرد تو میدونن سه تا تفنگ تو مشتشون) |
|||
|
شب هنوز تو کوچه هاس |
خورشید خانوم سر نرسید |
||
|
قصّه ی غول سیا |
بازم به آخر نرسید |
||
|
یه چیزی از آسمون |
رو سقف زندون می چکه |
||
|
اینگاری بغض خدا |
بازم داره می ترکه |
||
|
(سه تا مرد تو کوچه ان سه تا سوراخ تو سینه شون ... )
|
|||
شانزده آذر هشتاد و یک
دنیای بهتر
|
روی پشت بوم خونه |
اگه رگبار تگرگِ |
||
|
راه حلّ این معمّا |
اگه خونِ ، اگه مرگِ |
||
|
باد ویرونگرِ وحشی |
اگه بالهاتو شیکسته |
||
|
جای خورشید، غول برفی |
توی آسمون نیشسته |
||
|
نگو دلگیرم و خسته نگو دیگه نا امیدم توی یه دنیای دیگه باز شاید به تو رسیدم |
|||
|
نمیخوام مثل اسیرا |
روزا کنج خونه باشی |
||
|
نمیخوام واسم بمیری |
نمیخوام دیوونه باشی |
||
|
بذار آدما بگن که |
با تو گیج و بی خیالم |
||
|
بی تو یه سیب نچیده م |
سفت و تلخم، کالِ کالم |
||
|
نگو دلگیری و خسته نگو دیگه نا امیدی توی یه دنیای دیگه باز شاید به من رسیدی |
|||
|
نگو با چشمونِ گریون |
تا رسیدن خیلی راهه |
||
|
دلتو یه کم سبک کن |
ترسیدن یه جور گناهه |
||
|
میاد اون روزی که با هم |
خال بشیم تو آسمونا |
||
|
تُف کنیم از روی ابرا |
رو تفنگِ پاسبونا ! |
||
|
نگو پیر شدیم و خسته نگو دیگه نا امیدیم توی یه دنیای دیگه باز شاید به هم رسیدیم … |
|||
بهار هشتاد و دو
چند پیشنهاد بی شرمانه !
اول -کتاب پیشنهادی:کتاب اعتیاد
ویران کننده مینویسد این شهریار وقفی پور.خصوصا فصلهای سورئال این
کتاب.جنون و تنهایی و غم و عشق و خشونت و گیجی آدمهای این کتاب را در
هیچ کجای دیگر نمیتوانید پیدا کنید.دوست داشتم پیدایش کنم تا جلسه ی نقد و
بررسی کتابش را در پاتوق فرهنگی آبان برگزار کنیم .ولی متاسفانه هیچ اثری
از سایت یا وبلاگی از او در اینترنت پیدا نکردم! و دست آخر دریافتم که
نویسندگانی لجوج تر از من نیز _ در ملحق نشدن به دنیای مجازی_ یافت
میشوند!
دو-سینمای پیشنهادی :سینما سپیده
در خیابان انقلاب ،صدای دالبی ،فضای نوستالژیک ،یادگار دوران
دانشجویی....جوانی ها و شادکامی ها
توصیه میکنم که تا فیلم "تنها دو بار زندگی میکنیم" را از پرده برنداشته اند به
تماشایش بروید.اصلا دیدن این فیلم مستقل - که اولین کار بلند بهنام بهزادی
محسوب میشود-برای تمام کسانی که به طور جدی سینما و ادبیات کار میکنند از
نان شب هم واجب تر است!
یک شاهکار به تمام معنا .داستان غیر خطی، روایت معکوس ،شخصیت پردازی
های قوی،جامپ کات های بی نقص ،فلش بک ها و فلش فورواردهای
استثنایی به همراه تدوینی غیر تداومی با داستانی ضد کلیشه و
بازیهای بی ادا و اصول و باورکردنی از علیرضا آقاخانی و نگار جواهریان –به
هیات یک شازده کوچولوی خل و چل مونث!-
من در کتاب "دروغهای مقدس"شعری اپیزودیک به نام رستگاری دارم که
اپیزودی از آن در امریکای دهه ی سی و دوران رکود اقتصادی و اپیزودی در
فرانسه ی دهه ی شصت انقلاب دانشجویی ژان لوک گداری و اپیزودی در ایران
سال هفتاد و هشت اتفاق میافتد.در اپیزود سوم قهرمان –ضد قهرمان ماجرا که
دانشجویی شکست خورده است ،برای رستگاری به هرچیزی روی میاورد ، از
ادبیات گرفته تا مذهب.ولی هیچ کدام باعث رستگاری او نمیشوند و آخرالامر با
پریدن از بالکن خانه –یا خوابگاه- به زندگی خود پایان میدهد.خلاص!
نکته ی جالب این فیلم همینجاست:یک دانشجوی شکست خورده ی سابق که
برای رستگاری به هزار چیز چنگ میزند:خاطره های لگد
شده،انتقام،رفاقت،موسیقی،زن،الکل و...ولی در آخر این خود زندگی است که او
را نجات میدهد و به رستگاری میرساند.قهرمان فیلم مانند سیاووش سپید پوش ا
ز جاده ی برفی سرتاسر سپید عبور میکند و تطهیر میشود و همه مطمئنیم که به
سلامت خواهد رسید.بازی با کلماتی مانند"لیو و لاو"در این فیلم برای رهایی و
رسیدن به زندگی در ناکجا آبادی که میتواند راهی برای رسیدن به زادگاه شازده
کوچولو باشد،در نوع خود بکر و فوق العاده است.
وقتی که این فیلم را به همراه داوود خان احمدی در سینما دیدیم تا چند دقیقه پس
از پایان ،توانایی بلند شدن از صندلی هایمان را نداشتیم.نیمه شب داوود با من
تماس گرفت و گفت : فیلم نامه ای برای یک فیلم نیمه بلند نوشتم ! هستی ؟
دو-فیلم پیشنهادی :1900برناردو برتولوچی
حماسه ای بی پایان از خاندانی در حال سقوط در طول یک قرن! با نمایان کردن
برتولوچی وار علل ظهور و سقوط فاشیسم درایتالیا.( چقد ساترلند و رجینا ما را
به یاد موسیلینی و رفیقه اش میاندازند )
همراه با بازیهای دیدنی و بعضا تابو شکنانه از رابرت دنیروی جوان،دونالد
ساترلند جوان ترو ژراردوپاریویی که تا به حال اینقدر جوان نبوده! صحنه ای که
دخترک روسپی – رخت شورپیش از نزدیکی دچار حمله ی صرع شده ،کف به
دهان آورده قفل میشود روی تخت و دنیرو و دوپاریو لخت مادرزاد ،گیج و
ترسیده برای کمک خواستن این طرف و آنطرف میدوند و به هم میخورند از
متاثر کننده ترین و به یاد مانده ترین صحنه های فیلم است.گیر میکنی بین حسی
از خنده و گریه ! و این هنر استاد است.و البته در کنار این سه نفر حضور خیره
کننده ی "برت لنکستر" استخوان ترکانده که در تمام دقایق حضورش صحنه را
تمام و کمال مال خود میکند. فیلمی سه ساعته –حتی اندکی بیشتر-
که برای یک خوره ی فیلم حرفه ای میتواند همه چیز داشته باشد.
یک شعر تصویری بلند که با وجود عظمت دکوپاژها به دلیل روح شاعرانه اش
هیچ وقت در دستان "ویسکونتی" به آنچه باید تبدیل نمیشد.
هرچند با وجود تمامی این تعریفها پایان 1900 را دوست ندارم .به اعتقاد من
فیلم ده دقیقه پیش از پایان بندی به پایان رسیده بود.
چهار-پاتوق پیشنهادی:کافی شاپ رستوران سوپراستار
سوپر استار پارک وی،بهترین جا برای ذره ذره بلعیدن دیدارهای خصوصی
طولانی،با پرسنلی مبادی آداب ،بدون محدودیت زمانی و اینترنت رایگان !
میتوانید چهار ساعت تمام بنشینید و آسمان و ریسمان به هم ببافید.البته بدون
سیگار!
چهار-غذای پیشنهادی :
قزل آرای درسته ! دستپخت داوود خان احمدی ! با سس من در آوردی
مخصوص سر آشپز که دستور ساختش را تحت شدید ترین شکنجه ها هم لو
نمیدهد!
پنج- وبلاگ پیشنهادی :
وبلاگ دوست دیوانه ی زنجیری ام " محمد تنگستانی" که یک روزنامه نگار و پیش از آن یک شاعر حرفه ایست.اگر تنگی نفس یا بیماری قلبی دارید ،دوستی با او را توصیه نمیکنم! مثل سوار شدن بر ترن هوایی شهر بازی میماند.دست آخر روی خودتان و دیگران بالا میاورید ! ولی اگر تا حدودی دیوانه یا اهل ماجراجویی هستید ،زده اید به هدف! گزینه ای بهتر از او پیدا نمیشود !
چند زخم بی هوا
زخم اول: رولت روسی
کانال ٢ تلویزیون بود ومراسم اختتامیه جشنواره تله فیلم.یاد زمستان سال گذشته افتادم بی اختیار.دم عصر بود که زنگ زد. تلفن را که برداشتم مثل همیشه گفت: تصدقت ! سلام! بعد تند تند تعریف کرد که دوستان تاجیکستانی مان نمایش جدیدی آماده کرده اند برای جشنواره تاتر فجروگفت :شال و کلاه کن و بیا که بچه ها آمده اند ایران وخانه ی من منتظرند.
گروه تاجیکستانی برنده ی بخش بین الملل شد و دوست مهربان ما "دکتر صابر قربان" هم - که در همین سریال در چشم باد مسعود جعفری جوزانی نیز خوب درخشیده است-جایزه یبهترین بازیگراول مرد را گرفت.
بی خود شده بود از خود.گفت :تصدقت چرا نشسته ای؟ایستاده بود و به شدت دست میزد.نمایش رستم وسهراب بود ،جایزه راهم گرفت .شاهنامه در خون ماست وفرزند کشی،سهراب کشی سابقه ای به درازای تاریخ دارد دراین خاکدان ....
بیماری سختی داشت.آخرین بار که بیرون رفته بودیم نگرانش بودم.گفتم :فدای شکلت ! مگر دکتر نگفته بودکه اگر این پرهیزها را نکنی خودت را به کشتن میدهی؟
با خنده گفت : تصدقت! مرگ کار خودش را میکند،پیش از آنکه من دست بجنبانم!
زندگیش انتحاری بلند مدت بود...
روزی که ریختند وبه جای نامعلومی بردندش به شهادت
دوستان حال خوبی نداشت،شیمی درمانی میکرد آنروزها بی
آنکه کسی بداند....یاد اشکهایش در مراسم سهرابکشان
افتادم وسه ماه پیش که در اتاق هتل میگریست و میخواند:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامه ی اهل خراسان به بر خاقان بر..
شانه هایش را مالیدم،سیگاری برایش آتش زدم، لبخندی زد
و گفت : عیب ندارد تصدقت !همه چیز درست میشود!
شاعر خوبی بود.دوست خوب و روزنامه نگار خوبی... اما
هیچ وقت اقبال خوبی نداشت....
به مردان تنهای فیلمهای ژان پیر ملویل میماند.شبیه هیچ
کسی زندگی نکرد،مردنش نیز شبیه هیچ کس نخواهد بود.
همین کافیست....
تصدقت ! همه چیز درست میشود...
زخم دوم:
زخم خودش را دارداین شعر.ربطی به حرفهای بالا ندارد!
« ازهمه ی چیزهای این دنیا
جنایت تراوش می کند:
روزنامه ها ،
دیوارها
و چهره ی انسان ها »شارل بودلر
رادیو
یک )
اخبار چند حادثه از موج رادیو
آتشفشان هند ، زمین لرزه ی پرو
دیروز سرنگون شده از ریل یک قطار
دیشب سقوط کرده ته درّه یک رنو !
هر صبح : منفجر شدن بمب در عراق
هر شام : منتشر شدن مرگ در توگو !
مرگ سه دوره گرد پی سردی هوا
قتل دو پیرمرد برای نود پزو . . .
خاموش می کنی و زبان در می آوری
اصرار می کنی بنشینم کنار تو
خود را کنار می کشم و سرخ می شوم
آرام می زنی درِ گوشم که خر نشو . . .
دو )
جشن عروسی است ، کنارم نشسته ای
بر صندلی راحتیِ روی تابلو
من را شبیه میوه ی گندیده دیده ای
من را شبیه پاکتِ خالی ماربرو
دست مرا گرفته ای و ناز می کنی
به مردهای چشم چران پیاده رو
گفتی که عاشقانه به من فکر می کنی
این بار نیز راست نگفتی پینو کیو !
سه )
تعقیب چند عامل توزیع آبجو
افزایش جهانی ین ، کاهش یورو . . .
با خشم هدیه های مرا پاره می کنی
یک جلد از هگل ، دو سه جلد ازمیشل فوکو !
نشنیده حرفهای مرا قطع می کنی
هی داد می کشم سر گوشی : الو . . . الو !
بی اختیار پنجهی من پیش می رود
تا ماشهی تفنگ پدر ، گوشه ی کشو
درب اتاق خواب تو را قفل می کنم
هی التماس می کنی از نو : نیا جلو !
به خاطرات کوچکمان فکر می کنم
شلیک می کنم طرف تو : کیو ! کیو !
آخر )
پاشیده است مغز دو تا نعش در اتاق
برنامه های ویژه ی تحویل سال نو !
دنیا همیشه منتظر ما نمی شود
دنیا عبور می کند از پیچ رادیو ...
بهار هشتاد و سه
از کتاب دروغ های مقدس-حامد ابراهیم پور
حامد ابراهیمپور شعرهای سپیدش را منتشر میکند
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب
1387/07/01
09-22-2008
09:52:05
8706-12341: کد خبر
|
حامد ابراهیم پور شعرهای سپیدش را منتشر می کند
مجموعه ی شعر سپید «اعترافات یک پیامبر» و رمان «یاغی» نیز از
دیگر آثار این شاعرند.
حامد ابراهیم پورکارشناس ارشد حقوق از دانشگاه تهران است و پیشتر،مجموعه
غزل و مثنوی «یک مرد بی ستاره ی آبانی» در سال ٧٨ از سوی نشر تهران
صدا از اومنتشر شده است.
وی همچنین در سال ٨٣، رتبه ی اول شعر کلاسیک در جشن فرهنگ و
هنر وفستیوال ادبی دانشجویان سراسر کشور را به دست آورد.

من ترسیده بودم
پدر دندانهایش ریخته بود
و بیسکویت می خورد
تو جین وبستر میخواندی
و حلقه ی ازدواجت را
در لیوان چای هم میزدی
من رانندگی میکردم
من ترسیده بودم !
**
حوالی همین سطرها
لاستیک ترکید
چشم راستش را پیدا نکردیم
( وقتی قرار است دفنت کنند
چه فرق میکند
چند تا دست داشته باشی)
پدر گفت :
تلقین را من میخوانم
عینکش را زد
و انجیل لوقا را چشم بسته خواند
ما همه
در صف ایستاده بودیم
و به تو تسلیت میگفتیم
( بعضی هامان
گونه هایت را
میبوسیدیم)
من گم شده بودم
و ناخدا را خرس خورده بود
تو شعر میخواندی
و با چاقوی شکار
موهایم را کوتاه میکردی
من گفتم :
این کشتی غرق شده است
و دیگر هیچ کس
جنازه ی ما را پیدا نمیکند
پدر
بیست و هشت سال
تازه شده بود
دندانهایش را
گذاشته بود
از پشت
پاهای تو را
دید میزد!
تو سینه هایت را
در دهان من
گذاشته بودی
من گردنم درد میگرفت
من ترسیده بودم!
**
چهار سطر آن سو تر
مغازه ی بین راهی را زدیم
تو
سرت را به دیوارها میکوبی
و به فروشنده فحش میدادی
گفتم : آرام باش
ما بیشتر گاو صندوقهای دنیا را گشته ایم
فرزند کوچک ما
نمیتواند اینجا باشد!
تا دوا گلی ها را
سر کشیدیم
آژیر پلیس ها رسیده بود
پدر فریاد زد:
گوش میدهید؟
این آهنگ را من
بیست و هشت سال پیش
برای بیتل ها نوشتم
پدر
روبان سیاهی
درچشمهای من
میچرخاند
تو بیسکویت میخوردی
من میدویدم
من ترسیده بودم!
**
مریلین مونرو گفت:
مرا کشتند!
و انگشت هایش را
کرد توی پریز برق !
حمام داغ بود
و من دلم میخواست
جنازه ی تو را بغل کنم
کشتی ما را خرس خورده بود
و تو با پالتو و کلاه
در فرودگاه
همفری بوگارت را میبوسیدی!
مریلین مونرو گفت :
پسرمان را کشتند !
و شاهرگش را کشید
روی تیغ موکت بری !
من فریاد کشیدم :
نه !
من همیشه
در ارتفاع
بالا می آورم !
و بیست و هشت طبقه
بالا آوردم تفنگم را
قفل کردم
روی سینه ی کندی !
دستهای ما را بسته بودند
تو جیغ میکشیدی
شیشه ی خانه ها میشکست
شیشه ی ماشین پلیس ها
نمیشکست
پدر
موهایش بلند شده بود
من
دندان هایم ریخته بود
مرد همسایه
از اتاق خواب ما فیلم میگرفت
من غرق شده بودم
من ترسیده بودم !
**
عکس های عروسیتان بود
و یک دست کنده شده !
گفتی :
چشم هایم را هم بگذار
من چشم گذاشتم
و تو
تا بیست و هشت شمردی
با دست
رویمان خاک ریختی !
گفتم :
آخرش را
بگذار برای من
هیچ مردی اینجا
بدون نوشیدن نمی میرد !
هوا سرد بود
دیوارهای سردخانه
سرخ بود
ناخن هایت
پاهایم را زخم میکرد
زن دیوانه ای میگریست
و مرا
به نام کوچک پدرم
صدا میزد !
تو ترسیده بودی !
بچه گریه میکرد
دستم را در دهانش گذاشتم
دست خودم نبود !
تو فریاد میزدی
من دستهایت را
به سنگ قبر بسته بودم
همه توی صف ایستاده بودیم
و به شوهرت
تسلیت میگفتیم !
پدر گفت :
چمدانت را ببند
بعد از مردن
به بهشت می روی !
سرم
نا قوس
می زد
دنده هایم ریخته بود
گردنم تیر می کشید
دودش را
فوت می کرد توی صورتم
یکشنبه بود
اعتراف نکرده بودم !
پیرزنی قرآن میخواند
پدر گفت :
این آهنگ را ... !
و مرا
از پشت بام دانشگاه
هل داد پایین !
تو گریه میکردی !
بچه گریه نمیکرد !
من گم شده بودم
من ترسیده بودم !
**
تانکها
از رویمان رد شدند
عنکبوتی
چشمهای آلنده را خورده بود !
و من
تکیلای دومم را
بدون لیمو خورده بودم !
گارسون مکزیکی
از زیر میز
پاهایم را قلقلک میداد
و سیگارش را
روی چشمهایم خاموش میکرد !
تو پشت تریبون
سنگر گرفته بودی !
پدر فریاد میکشید :
بیست و هشت تا فشنگ
بیشتر نداریم !
و من بیست و هشت بار
حلقه ی ازدواجم را
روی شناسنامه ام
عق زدم !
توی رینگ
گاو زخمی
نفسهای آخرش را
سرمیکشید
ما هیچ کدام
تیر خلاصی زدن
بلد نبودیم !
و یک زن
- که موهای شرابیش
شلاق خورده بود -
در میدان فلسطین میدوید
و چقدر
در باجه ی تلفن
تو را بوسیدن خوب است !
و چقدر
در باتلاقهای بولیوی
گلوله و سیگار برگ میچسبد !
و مردم
نمازشان را که خواندند
ما را بلند کردند
بیندازند توی حوض سلطان !
و هنوز من زنده بودم
و جای باتوم
روی گردنم درد میکرد
پدر نصف شیشه را
بالا آورده بود
توی گوش راستم
الله اکبر میگفت
و توی گوش چپم
از کیانوری
که یک شب او را
در رخت خواب مادرم
کشته بود !
روی دیوارهای سردخانه
نوشته بود :
ارتش سرخ
سفید تر از ارتش سبز است !
( من این را
پیش از ناهار
به تو و تروتسکی گفته بودم !)
و روی دیوارهای خانه نوشته بود:
ارتش سبز
سفید تر از ارتش سرخ است !
( من این را
بعد از ناهار
به تو و تروتسکی گفته بودم !)
گارسون مکزیکی
از زیر میز
پاهای هر سه مان را میمالید
و شب نشده
از هلیکوپتر
انداختندمان پایین ...
من هنوز جان داشتم
تو پشت فرمان
خوابت برده بود
پدر
با مرد همسایه
تریاک میکشید!
من ترسیده بودم !
**
بیست و هشت سطر قبل تر
ما
قرار گذاشته بودیم
در وسط امیر آباد
همدیگر را ببوسیم
من
آهنگ آخر بیتل ها را
نوشته بودم
پدر سرطان داشت
تو با کارد آشپزخانه
موهایش را زده بودی
و مرد همسایه
با کارد شکاری مرا زده بود
من قرار بود
گواهینامه ام را بگیرم
آخر هفته
پرواز کنیم ژوهانسبورگ
تو بمب ها را
زیر سینه بندت بسته بودی
و بنا بود
بعد از هر بوسه
یکی از بازارهای عراق
دود شود
برود توی چشممان
تو
چشمهایت را
سرمه کشیده بودی
خلخالها زیر مانتویت
صدا میکردند
و توی دجله که میپریدی
موهایت مثل سفره ماهی
پهن میشد روی سینه ات
و رانهایت
در شلوار جین آبی
ستون های مداین میشد
و توی آفتاب چشم را میزد!
یحیی تو را میدید
توی آب
خودش را میزد !
تو
روی صندلی نشسته بودی
بازجو تو را میزد !
کوچه های تهران
دود شده بود
توی چشم های سبز تو
روی پیاده رو
پاهایت لیز میخورد
پیرمردی بالای سرت
ساز میزد
و به ژوهانسبورگ فکر میکردی
و به باجه ی تلفن فکر میکردی
و به مارتین هایدگر فکر میکردی
و پاهایت مثل ماهی
توی خون دست و پا میزد
پدر میگریست
و تمام ماهیگیران نیل
میگریستند
مردم دنیا
توی صف ایستاده بودند
و به همدیگر تسلیت میگفتند...
ناخدا را خرس خورده است
اما روزی
ما را پیدا میکنند
(این را
پیش از سقوط هواپیما
توی گوشم گفتی !)
**
مریلین مونرو
راحت تمام شد
تو
راحت تمام کردی
اما این شعر
به این راحتیها تمام نمیشود....
24 آذر همان سال
*******************************************************************
برگزیده های کتاب سال شعر جوان اعلام شدند
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) محمد رضا عبدالملکیان دبیر سومین دوره کتاب سال شعر جوان اعلام کرد: دکتر ضیاء موحد، محمدعلی بهمنی، دکترساعد باقری و حافظ موسوی به عنوان داوران مرحله نهایی کتاب سال شعر جوان از هفته های گذشته کار بررسی ١٣٣ کتاب شعر و متعاقب آن ٢١ اثر راه یافته به مرحله نهایی را آغاز، و پس از برگزاری چهارمین جلسه داوری ٧ اثر را به عنوان نامزدهای کتاب سال شعر جوان اعلام کردند.
اسامی این کتاب ها به ترتیب حروف الفبا عبارتند از:
«از پنجره های بی پرنده» سروده علیرضا بدیع
«بی خوابی عمیق» سروده محمد مهدی سیار
« پارو زدن در خاک» سروده داریوش معمار
«دالان حاج مختار پلاک 9» سروده مجید سعدآبادی
«دروغ های مقدس» سروده حامد ابراهیم پور
«دنیا از ما چشم بر نمیدارد» سروده الهام اسلامی
«نیزن، جزامی و باد» سروده سعدی گلبیانی
عبدالملکیان افزود: این آثار طی ٧ برنامه مستقل از روز ١٨ لغایت ٢۵ آبان با حضور صاحبنظران و علاقه مندان معرفی، نقد و بررسی خواهند شد و همزمان با نشستهای یادشده، نمایشگاه تخصصی شعر و مسابقه کتابشناسی از ١٨ تا ٢٨ آبان در محل خانه شاعران ایران، واقع درشریعتی، خیابان شهید کلاهدوز( دولت)، نبش خیابان شهید نعمتی دایر خواهد بود.
مراسم پایانی و معرفی کتاب سال شعر جوان، پنج شنبه(٢٨ آبان) از ساعت ١۶ و ٣٠ دقیقه تا ٢٠ در سالن بتهوون خانه هنرمندان ایران، برگزار می شود
جلسه ی نقد و بررسی مجموعه غزل " دروغ های مقدس" حامد ابراهیم پور روز چهارشنبه ٢٠ آبان ساعت ۵ عصر در محل خانه شاعران ایران به آدرس بالا برگزار میشود.
حضورتان باعث افتخار من است.
******
گزارش مختصر مراسم پایانی:
١- مراسم اختتامیه ی کتاب سال شعر جوان روز ٢٩ آبان در تالار بتهون خانه
هنرمندان با اجرای خانم ریحانی همسر گروس عبدالملکیان برگزار شد.
٢-اساتید و شاعرانی مثل آقای محمد علی بهمنی ،آقای حافظ موسوی ،آقای
مصطفی رحماندوست، آقای سلمانی، آقای شهاب مقربین ،آقای علی
عبدالملکیان ، آقای هادی خورشاهیان و...در میان جمع حضور داشتند.
دکترضیاء موحد و دکتر ساعد باقری از اعضای هیات داوران به دلیل سفر در
مجلس حضور نداشتند.
٣- بیانیه ی هیات داوران توسط حافظ موسوی خوانده شد.
۴- در نهایت هیات داوران اعلام کرد که تمامی کتابها نسبت به یکدیگر محاسن
و برتری ها و کاستیهایی دارند که ترجیح یکی از آنها را بر دیگران مشکل و
غیرممکن میکند.بنا بر این تمامی نامزد ها را به عنوان آثار برگزیده اعلام
نمودند! یا به عبارت بهتر هیچ کتابی را به عنوان برنده ی نهایی اعلام ننمودند!
خلاص!
نتیجه گیری اخلاقی : نیمی از کتابها شعر کلاسیک بودند و نیمی از کتابها شعر
سپید.نیمی از داوران شاعران کلاسیک بودند و نیمی از داوران شاعران
سپیدسرا.برای آنکه حرف و حدیثی پیش نیاید و دل عزیزکرده ای خدای ناکرده
نشکند، به همه ی کتابها جایزه دادند !
مساوی ! مثل بازی های پرسپولیس و تاج !
برای جایزه هم چکی دادند و در برگه ای دیگر امضا و رسید گرفتند که پس فردا
شاعران دبّه نکنند !
در هر صورت فکر میکنم که اگر داوری را در دو بخش جدای کلاسیک و سپید
برگزار میکردند به نتایج درخشان تری ختم میشد !
به اعتقاد من اگر حضوراستاد بهمنی و نگاه مثبت ایشان به غزل آوانگارد و
فرافرم نبود ،با وجود مناسبات و روابط پیچیده ای که در شعر امروز ما وجود
دارد و دیدگاه جناحی و پدرسالارانه و فامیلی در ادبیات ، هرگز این کتاب مستقل
درمیان برگزیدگان و حتی نامزدها قرار نمیگرفت.
نگارنده در سال وسالهای آینده - به فرض چاپ کتاب جدید- به دلیل کهولت سن
مجوز شرکت در این مراسم را نخواهد داشت! هرچند در خاکدان عزیزمان در
صورت توانایی در برقرار کردن روابط حسنه ،هیچ غیر ممکنی وجود ندارد !
نگذریم از اینکه من - که به قول بیژن نجدی به طرز غم انگیزی
حامد ابراهیم پور محسوب میشوم!-از حضور امسال خود نیز - که پس از
شکستن بی توجیه یک روزه ی دهساله اتفاق افتاد- به طرز غم انگیز تری
پشیمان هستم!
شرح جلسه ی نقد دروغهای مقدس در خانه ی شاعران ایران با سخنرانی هادی
خورشاهیان و دکتر نیما سیفی مقدم و دکتر محمد رضا شالبافان و نقد مکتوب
داوود خان احمدی به همین مناسبت چاپ شده در روزنامه جام جم مورخ ٢٩ آبان
١٣٨٨ را در صفحه ی نقد ها و گزارش های همین وبلاگ برای مطالعه تان
قرار خواهم داد.
در پایان از دوستان شاعر و هنرمندم : فرید رفعت خو، مریم حاتمی ، محمد رضا
شالبافان، فاطمه براتی ، مونا عساکره ، امیر فرجی، داوود خان احمدی ،پرستو
حسینی، سحر شیرمحمدی ،علیرضا لبش، مهدی فرج اللهی ،مرتضی حنیفی
و خیلی های دیگر که با حضورشان به من مهر و آرامش
دادند صمیمانه سپاسگزاری میکنم.
جای مهناز عبدی ، بیتا دادمهر ، سارا آرامش ،احمد کیا ،دکتر مجید بیگی، دکتر
بهرام ،دکتر جواد علیکردی،رسول جاسم پور،محمدتنگستانی، محمدباقرانصاری،
محمودشانوری، مهر آسا امید، نسیم علی دادی، محمد دهقان ، شادی سلیمی
،آرش مهذب،فرشاد اسماعیلی ، پویه خوشخو و مریم طالبی که اکثرا آن روز در
تهران یا ایران حضور نداشتند ، به شدت درمیان نزدیکان من خالی بود.
با دوستان رستورانی قرق کردیم، شامی خوردیم ،شعری خواندیم و به امید
روزهای روشن یکی یکی گم شدیم در دهان تاریک شب....
قرار بعدی مان هر کجا که دار نباشد
به دور سینه یمان سیمِِ خاردار نباشد....
همین!
٢٩/٨/١٣٨٨
١: مرجان
می گفت خانواده اش از جنگ زده هایی بودند که همان ایام کوچ میکنند پایتخت.خودش اما شبیه جنوبی ها نبود.پر هیاهو بود و شاد...هیچ جنگی هم نمیتوانست شادی فطری اش را خراب کند.در دوران لیسانس هم دانشگاهی بودیم.مدیریت دولتی میخواند.همیشه جزء آن چند تا دختری بود که در دانشگاهها سرشناسند و نقل هر ساعت پسرهای خوابگاهی.
پر سروصدا بود و صاف و ساده...دوست هم اتاقی اش که در آن سالها به من نزدیک بود تعریف میکرد که عاشق شدنش بیشتر شبیه یک شوخی بوده...که دوستانش من باب شوخی گفته اند فلان پسر دیوانه ی توست و برایت چه کارها که میکند و چه کارها که نمیکند...و او احساساتی شده و جواب مثبت داده.سال آخر دانشگاه شوهر کرد...
چند سالی گذشت.دورادور میشنیدم زندگی به سامانی ندارد.با همسرش نمیسازد و خانواده ی همسرش که آذری زبانند،عروس غیر آذری را برنمی تابند....میگفتند چند باری تا مرز جدایی رفته و بازگشته...آنقدر میشناختمش که بدانم تقصیری نمیتواند متوجه او باشد...
بهار پیش در متروی امام خمینی دیدمش.خندید و گفت :پیر پسر ! تو هنوز ازدواج نکرده ای؟ خبرنگار روزنامه ای شده بود.از کلاس رقصش گفت و دیوانه بازی های همیشگی.بیشتر از همیشه میخندید...با خودم گفتم :نه!نمیشود به این خبرها اعتماد کرد...این شادی واقعیست...
دو ماه بعد خبر فوتش را برایم آوردند...علت مرگ ایست قلبی بود...یک بار سکته و تمام...نه ! نمیشود به شادی ها اعتماد کرد.
دیشب خوابش را دیدم .نزدیکیهای چهارصبح....چراغ را روشن کردم و فاتحه ای فرستادم...سالها بود که این کار را نکرده بودم...به رستگاری اعتقادی ندارم اما او اعتقاد داشت...همین برای رستگاری کافی ست...
٢:غزلی مینویسم از حوالی همان سالها...همین!
تو میتوانی شوق سفر نداشته باشی
دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی
تو میتوانی میل سفر اگر که بیاید
به آسمان بزنی، همسفر نداشته باشی
و یا عجیب تر از این، تو میتوانی حتی
به آسمان بپری، بال و پر نداشته باشی
تو میتوانی یک کوچه ی غریب بمانی
که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی
تو میتوانی هرسو که خواستی بگریزی
و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی
نمیتوانی هرجا که خواستی بگریزی
دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی
نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی
نمیتوانی از من خبر نداشته باشی...
از مجموعه شعر دروغهای مقدس_زمستان 78
شهر دیگری بودم...قرارمان ساعت ١١ صبح بود.میدان
انقلاب...سینمای بهمن....اتومبیل بین راه خراب شد.ده سال
پیش بود و دست ما از تلفن همراه کوتاه! ماشین را یدک کش
از نیمه های راه جاده بازگرداندیم و تعمیرگاه و معطلی چند
ساعته...در مسیر بازگشت امیرمرزبان دوست شاعرم -که
همراه و همسفرم بود آن سالها - گفت برف می بارد...پنج
عصر است و هفت ساعت از قرارتان گذشته است.به خانه
بازگرد...میدانستم هنوز نرفته است ...جلوی سینما پیدایش
کردم.بینی کوچکش سرخ شده بود...زیر برف ایستاده
بود.هفت ساعت تمام....مرا که دید لبخندی زد.گفت میدانستم
می آیی...
دو سال بعد گمش کردم.من بیشتر داشته هایم را در زندگی
گم کرده ام....
ندیدمش دیگر.نه در هیچ خیابانی، نه جلوی هیچ
سینمایی...با اینکه شغلمان اقتضا میکرد تصادفی یکدیگر را
در راهروهای شلوغ دادگاهی ببینیم.
هروقت برف می آید یا در انتظار ایستادن بیش از ٧ دقیقه ا
عصابم را خرد میکند ، به یاد او می افتم...
اگوستن باروز ـ راوی ـ :
« من حدس میزنم که مهم نیست
قصه ی زندگیم را از کجا شروع کنم.
در هر حال این قصه را
از هر کجا شروع کنم ، هیچ کس
باور نخواهد کرد
که دارم راست می گویم ...»
( دویدن با قیچی ـ ریان مورفی ، دو هزار وشش)
دیوانه
کاری نمی شود کرد
کاری نمی شود کرد
شاید بهتر بود
سایه ی دستهایت را قرض می گرفتم
تا شبها
از تاریکی ترسم نگیرد
امّا
کاری نمی شود کرد
سرم درد دارد
سینه ام درد دارد
سایه ام درد دارد
تو را ترک کرده ام
ترک کردن همیشه درد دارد
بگذار
دلم را دور بیندازم
بوی عشق تو را می دهد !
¨
حاجیه خانم را
به اتاق راه نداده ام
در اتاق های پایین
خانه تکانی می کند
می گویند
در خانه تکانی باید
بعضی چیز ها را دور انداخت
من می خواهم امروز
بسیاری چیز ها را دور بیندازم
این کتاب نه !
این دستکش های سپید هم نه !
ـ آخرین روز آنها را جا گذاشتی ـ
امّا بگذار
دستهایم را دور بیندازم
بوی سینه های تو را می دهند !
¨
چشم های پنجره را
بسته ام
با روزنامه های باطله ی پدر
با تکّه های دفترم
تمام روزنه ها را بسته ام
تا باد
بوی تو را
برایم نیاورد
روز آخر
کنار آن دیوارها
مرا بوسیدی !
حالا شبها از آنجا
صدای پرنده های دریایی می آید !
من کلافه می شوم
چیزی در چشم هایم سرخ می شود !
مست می کند!
چرخ می زند !
خودش را محکم می کوبد
به گوشه های سرم !
تمام قرص های مادرم را
خورده ام
شبها در اتاقم
صدای پرنده های دریایی می آید !
¨
پدر می گوید :
به شکار برو !
وقتی سر گنجشکی را
با دستهایت بکنی
پسر بزرگی می شوی!
حاجیه خانم امّا
دوست دارد به مشهد بروم
شاید زیارت کار خودش را بکند !
دیوانه ای را می گویند در کوچه ی مان
سی سال پیش
آقا او را شفا داد !
امّا من
هر وقت او را می بینم
چیزی در چشم هایش
برق می زند !
سرخ می شود !
مست می کند!
خودش را محکم می کوبد
به گوشه های سرش
فکر می کنم
شبها
در خانه ی او هم
