دروغ های مقدس

شعرها ، نقدها و یادداشتهای روزانه حامد ابراهیم پور



نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

کتاب دیگری از من با عنوان "نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند" دیروز

توسط نشرفصل پنجم روانه بازار شد.این مجموعه شعر شامل 80 صفحه و 115

رباعی است .

با احتساب این کتاب ،امسال با دو مجموعه در نمایشگاه کتاب حضور خواهم

داشت."با دست من گلوی کسی را بریده اند" ازنشر شانی  "راهروی 20-غرفه

 23" و

"نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند "از نشر فصل پنجم "نبش راهرو 23-

غرفه 23.

در ایام نمایشگاه در هردوی این غرفه ها حضور خواهم داشت.

 

 

 

 

بگذار که دل تمردش را بکند

دیوانگی آمد و شدش را بکند

در خانه با طناب خود خلوت کن

تا تنهایی کار خودش را بکند...

 

 




کلمات کلیدی :نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند و کلمات کلیدی :رباعی و کلمات کلیدی :حامد ابراهیم پور و کلمات کلیدی :نمایشگاه کتاب تهران




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

 

سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت ... 

 

به خاطر اندوهی که از تو پیرتر است

به خاطر چمدانی که خالی از سفر است

 

به خاطر سیگار و به خاطر سرطان

برای کشف زنی قد بلند در فنجان

 

به خاطر سقفی  که  نبود روی سرت

برای چاقوهای شکسته در کمرت

 

برای آنها که وصله ی تنت شده اند

برای خاطره هایی که دشمنت شده اند

 

به خاطر غزل  گیر کرده در دهنت

برای مرده ی جامانده توی پیرهنت

 

برای آنها که در تنت مرور شدند

به خاطر آن هایی  که از تو دور شدند

 

به خاطر همه ی گریه های نیمه شبی

خدای گم شده در چند جمله ی عربی

 

برای خوردن نان بیات با املت

به خاطر تنهایی ، به خاطر دیابت

 

برای خاطر شعر-این دکان رنگ رزی-

برای این ادبیات  فاخر عوضی

 

برای بالا آوردن جنون تنت

برای جن های مست کرده در دهنت

 

به خاطر بطری های چیده روی زمین

به خاطر سردرد و به خاطر کدئین

 

برای ماندن این دردهای سر در گم

به خاطر بی خوابی ، به خاطر والیوم

 

به خاطر این سردردهای ناممکن

به خاطر بیداری ، به خاطر ژلوفن

 

برای وا شدن زخم های آخری ات

به خاطر سیگار وغذای حاضری ات

 

قرار شد اندوه تو مستمر بشود

مقدر است که رنج تو بیشتر بشود

 

که تا نفس می آید دوندگی بکنی

مقدر است بمانی و زندگی بکنی :

 

شبیه قلبی که در نوار پیچیده

شبیه خفاشی که به غار پیچیده

 

شبیه خودکشی عنکبوت تنهایی

که گردن خود را لای تار پیچیده

 

شبیه لاشه ی در ریل منتشر شده ای

که بوی خونش توی قطار پیچیده

 

شبیه آدم از یاد رفته ای که دلش

به دور پاهای انتظار پیچیده

 

شبیه قاصدک مرده ای که در گوشش

هزار تا خبر ناگوار پیچیده

 

شبیه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای

که بوی ترسش وقت ناهار پیچیده

 

شبیه گم شدن کارمند جزئی که

جنازه اش دور میز کار پیچیده

 

شبیه نعشی که پیچ خورده دور خودش

سی و دوبار سرش دور دار پیچیده

 

شبیه مین خنثی نکرده ای شده ای

که در سرش هوس انفجار پیچیده

 

تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند

32 تا شمع لعنتی که فوت شدند ...

 

سی و دو تا شمع لعنتی که توی سرت...

تو دود میکنی و سوت می زند پدرت

 

سی و دو جلاد لعنتی که منتظرند...

سی و دو تا بمب ساعتی که منتظرند...

 

سی و دو پوکه ی خالی شده میان تنت

سی و دو تا دندان شکسته در دهنت

 

سی و دو رابطه ی پشت سر گذاشته ات

سی و دو نفرین از مادر نداشته ات

 

سی و دو زخم که اندازه ی تن اند هنوز

سی و دو زن که تو را جیغ میزنند هنوز

 

سی و دو تا زن در جیب های پیرهنت

سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت

 

سی و دو مار...که در دوزخ  سر تو پُرند

سی و دو گرگ ...که در برفها تو را بخورند

 

سی و دو تا پل درهم شکسته پشت سرت

سی و دو عقرب آتش گرفته در جگرت

 

سی  و دو مرتبه روی طناب بند شدن

سی و دو بار زمین خوردن و بلند شدن

 

میان پنجه ی دیروزها مچاله شدی

به زندگی چسبیدی ، سی و دوساله شدی...

 

***

برای زخمی که از خودش عمیق تر است

به خاطر چمدانی که خالی از سفر است

 

به خاطر تنها تر شدن...برای جنون

برای این سرگیجه ...برای غلظت خون

 

برای جیغی که در سرت بلند شده ست

برای روح زنی که همیشه در کمد است

 

برای یک بشقاب اضافه موقعِ شام

برای یک شبح قوز کرده در حمام

 

برای کندن این زخم های بی تسکین

به خاطر بیداری ، به خاطر کافئین

 

به خاطر بی خوابی ِ گونه های شُل ات

برای بالاتر رفتن  کلسترول ات

 

برای چاقو دادن به دست های جدید

برای دوست شدن با  شکست های جدید

 

برای پایی در حلقه ی فلک بودن

برای وارث  یک درد مشترک بودن

 

برای اندوه  چرک کرده در کفنت

برای دندان کرم خورده ی  وطنت

 

برای رد شدن تانک ها...برای تفنگ

برای خوردن  قحطی ، برای دیدن جنگ

 

برای رد شدن از روی نعش کودک ها

برای آمدن بمب ها و موشک ها

 

برای مرگ...زن هرزه ای که می آید

برای درک ِ زمین لرزه ای که می آید...

 

برای گفتن این فحش های زیر لبی

برای این شعر بی روایت عصبی

 

به رقص مرگ میان تنت ادامه بده

نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده...

 

 

 دوم :

بعد از تلاشهای نشر داستان و عدم صدور مجوز برای چاپ دوم

 "دروغ های مقدس"و  رد شدن دو مجموعه ای که در پست های قبلی خبر

ارسالشان به ارشاد را داده بودم ،اطمینان پیدا کرده بودم دیگر ،که در شرایط

فعلی امکان هرنوع فعالیت ادبی برای من از بین رفته است.اما به لطف و پیگیری

 نشر محترم شانی و "مجید صالحی "عزیز ،دوست شاعر م و مدیر نشر ،

سرانجام این طلسم برای من شکست و مجموعه شعر

 "با دست من گلوی کسی را بریده اند " مجوز انتشار را دریافت کرد.

این کتاب در ابتدا با 214 صفحه به ارشاد تحویل داده شد که با سرانجام با حذف

دو غزل و دو مثنوی کامل و نزدیک به 200  بیت اصلاحیه ، با چاپ 136

صفحه ازآن موافقت شد.همین میزان نیز در تصور من نبود البته و با جریانات

پیش آمده به کل دندان چاپ کردن کتاب تازه ای دراین دیار را کشیده بودم!

علی ایحال "با دست من گلوی کسی را بریده اند"  در سه دفتر و 136 صفحه ،

اواسط ماه آینده روانه بازار خواهد شد...

 

 با دست من گلوی کسی را بریده اند-حامد ابراهیم پور

شعر بالا از شعرهای این کتاب نیست !

همین!

 

 








نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠

من شاعرم ! نه!

کاتب وحی ای که

بر کاغذ و دوات خودش قی کرد

من شاعرم...

پیامبری مطرود

که روی معجزات خودش قی کرد...

×××

من شعر می نویسم...می جنگم

با سرنوشت شومم ، تقدیرم...

یک بیت تا ببارد،

می سوزم

یک شعر تا بیاید

می میرم ...

×××

درجبر زنده بودم...

اما نه !

این شعر جای فلسفه بافی نیست!

سنگم زدند ، بی وطنم کردند...

اینها برای مرگم کافی نیست !

×××

بی اسم و ایسم ، فلسفه ام شعر است

یک کوچه....یک دو راهی بن بستم !

من زخم خورده بودم ، پس بودم !

من شعر می نویسم ، پس هستم !

×××

خورشید با غرورش ، با نورش

اندازه ی اتاقم روشن نیست

من شعر می نویسم...

این دنیا

اندازه ی قدم زدن من نیست

×××

من شعر می نویسم و می میرم

از موریانه ای که تنم را خورد

ابری که آسمان مرا گم کرد

موشی که نقشه ی وطنم را خورد...

×××

درخواب می نویسم...

یعنی شعر

در من جنازه ای ست که جان دارد

من شعر می نویسم

یعنی مرگ

هر روز در تنم جریان دارد...

×××

تکرار رنج های خودم بودم

چیزی شبیه زندگی من نیست

من آخرین دلیل خودم هستم

من شاعرم...

و شعر فروتن نیست ...

×××

بی خانه، بی مسیرم،بی نامم

درگیر ننگ و نام نخواهم شد

من شعر می نویسم ،

می جنگم ...

من شاعرم ، تمام نخواهم شد...








نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠

این هفته دو مجموعه ی دیگر از شعرهایم را -برای دریافت مجوزنشر-

به ارشاد تحویل دادم:

مجموعه غزل ومثنوی " نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند" و مجموعه شعر

 سپید " بزرگراه گمشده"

این شعر از دفتر دوم کتاب "نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند" انتخاب شده

است.

کتابسرای تندیس در مجموعه ی ده جلدی ادبیات امروز ایران قرار است این

کتابها را چاپ کند.همه چیز البته به مجوز عزیز بستگی دارد! همه ی راه ها به

رم ختم می شود!

 

 

دو اپیزود زخم

 

یک ) اودیسه :

 

به جستجوی تن روشنت ، به کشف تن ات

به احتمال حضورت ، به دوست داشتن ات

 

به زندگی – هرجایی که خانه مان جا شد-

به دوست داشتن ات-هرکجای دنیا شد-

 

به زندگی در دنیای بی خزان، بی ظلم

به دوست داشتن ات در بهار استکهلم

 

به عاشق تو شدن درهزار سمت جهان

به دوست داشتن ات در مونیخ ، درتهران

 

به رازهای بزرگت، به شرم دختری ات

به آفتاب –که خوابیده زیر روسری ات-

 

به دخترانگی ات –هرکجای این رویا-

به رنگ چشمانت در غروب ویرجینیا

 

سقوط آغوشم در نبرد تن به تن ات

دو تا ستاره که گل داده زیر پیرهن ات

 

به شوق سنگ شدن – هرکجای این دنیا-

به برق چشمانت روی صورت مدوسا !

 

به دوردست پریدن، به زندگی،به سفر

به دوست داشتن خاطرات یکدیگر :

 

 

به سینما تِک پاریس...پشت هم ،هرسانس

تو را کشیدن در عصر نیلی فلورانس

 

 

به دیدنِ روزی –روزگاری آمریکا

گرفتن دزدان دوچرخه ی دسیکا

 

به کینسکی شدن ات در تن تکیده ی تِس

پولانسکی شدنم روی دشنه ی مکبث

 

به روی صندلیِ پاشکسته بند شدن

به احترام کیارستمی بلند شدن

 

به شعر برتولوچی روی آخرین تانگو

به زخم های لارا روی سینه ی ژیواگو

 

فرار کردن از روزهای هرجایی

به پر کشیدن روی کلاغ بیضایی

 

به پر کشیدن در هفت آسمان جدید

طلسم بال تو در سمفونی قوی سفید

 

به باله رقصیدن روی پنجه ی اپرا

به شعر خواندن تو در گلوی دزدمونا

 

به راه رفتن در نقشه ها بدون لباس

به راه رفتن در جاده ی پاریس تگزاس

 

به راه رفتن از شانگ های تا تهران

به راه رفتنمان بی بلیط ، بی چمدان

 

مرور کردن رنج مسافران زمین

به دوره کردن مارکز،همینگوی،پوشکین

 

به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو

به چتر دامن تو روی خون ایگناسیو

 

بههشت و نیم نفس روی جاده ی فلینی

به پله ی اودِسا در غروب استالینی

 

به چشمهای تو در دوربین کاستاریکا

به دستهای تو در بوم قرمز فریدا...

 

¨

 

به زندگی را درچشم هات حل کردن

تو را ته همه ی کوچه ها بغل کردن

 

تو را بغل کردن ...بی هراس، بی کابوس

تو را بغل کردن... در قطار...در اتوبوس

 

 به عاشق تو شدن  در هرات ، در منجیل

تو را بغل کردن در بنادر برزیل

 

به عاشق تو شدن در عراق ، در فیلیپین

تو را بغل کردن زیر تیغه ی گیوتین

 

به عاشق تو شدن در دقایق آخر

تو را بغل کردن روی مین ضد نفر

 

به عاشق تو شدن در هزارتوی جهان

تو را بغل کردن در دمشق، در واتیکان

 

به عاشق تو شدن در تن دو پاره ی نیل

تو را بغل کردن در زبور، در انجیل

 

به عاشق تو شدن در غروب های سیاه

تو را بغل کردن در حیاط دانشگاه

...

¨

 

  به ببر و کوچه ی بن بست فکر می کردم

  به چیزهایی ازین دست فکر میکردم....

 

 

اپیزود دوم ) پرومته :

 

به زندگی در چشمان کرم خورده ی من

به گریه کردن مادربزرگ مرده ی من

 

به آب رفتن مادر بزرگ در فنجان

به خانه ای کوچک در حوالی اتوبان

 

به هضم خانه یمان در دهان اقیانوس

به گریه کردن مادربزرگ در اتوبوس

 

به نفت خشک شده در پیاز...در املت

به گریه کردن مادربزرگ در توالت

 

به زندگی کردن با برنج، با کفگیر

به گریه کردن مادربزرگ درصف شیر

 

به گریه کردن در طشت رخت،در لیوان

به درد و دل کردن با سرنگ،با سرطان

 

به ربٌناهای بی تنیجه توی قنوت

به گریه کردن مادربزرگ در تابوت

 

به رنج کودکی اش،عقده های بدخیم اش

به عکس خالی در آگهی ترحیم اش

 

زنی که آمد و با نصف دوم دیه رفت

زنی که زایید و با دو سکه مهریه رفت

 

زنی که مثل لباس نَشُسته تن می شد

زنی که با شوخی مادر وطن می شد

 

زنی که در سبد قرمز جهان گم بود

زنی که سیب نمی شد، زنی که گندم بود

 

زنی که تنها میشد ، زنی که طاقت داشت

به گریه کردن درنور ماه عادت داشت

 

زنی که نان از دستان دیگری می خورد

زنی که قرآن می خواند و توسری می خورد

 

 

زنی که با هر زاییدنش کفن می شد

زنی که از اول زن نبود، زن می شد

 

زنی که لاغر می شد، زنی که پوست نداشت

زنی که چشمانش را زیاد دوست نداشت...

.

.

به من ، به پیچش اصلی داستان – که تویی-

به شعر گفتن یک خانم جوان –که تویی-

 

به مرگ پاردایانی در شکوه ریزش تو

به آخرین دوئلم  در سر میشل زواگو

 

به زخم خوردن در چارگوشه ی دنیا

به جوخه ی آتش در جنوب اسپانیا

 

به زخم خوردن در انقلاب، در گاندی

به تکه تکه شدن در غروب  نورماندی

 

به زخم خوردن تو روی خاک سرخ سویل

گلوله خوردن در چند متری باستیل

 

به قطره های تن ات روی مبل...روی موکت

به زخم خوردن تو در گلوی آنتوانت

 

به زخم خوردنت از دوست ها، برادرها

به لرزش بدنت زیر این نفربر ها

 

به انقلاب تنت – هرکجا که افتادی –

به برف موهایت در بهار آزادی

 

به نقشه ی وطنم روی چین دامن تو

-خلیج های جهان ایستاده در تن تو-

 

من و شمردن لبخندهای آخری ات

من و گرفتن پروانه های روسری ات

 

من و نخندیدن با عبید زاکانی

من و تلف شدن گربه های ایرانی

 

من و خلیجی که در سرم کدر می شد

من و نوشتن شعری که منفجر می شد

 ...

 

¨

به خاک و خاکستر، روی نامه های چخوف

به شعر خواندن در لوله ی کلاشینکف

 

به دوره کردن یک مشت آرزوی محال

به شعر گفتن در خاکریز ، در گودال

 

به نم کشیدن در روزهای تنهایی

به شعر گفتن در دادگاه صحرایی

 

هزار تا دیوار و هزارتا برلین

هزار تا گورستان....هزار متر زمین

 

به گله ی بی صاحب ، به گرگ فکر نکن!

به این خرابی های بزرگ فکر نکن !

             

بهار هزاروسیصد و نود خورشیدی

 

از شنبه این هفته ،هریکشب در میان  از ساعت 23 با برنامه ی "قاب نقره ای-

با موضوع نقد و بررسی فیلم های روز سینمای ایران در خدمتتان هستم.

(رادیو ایران-موج 90اف ام- مجله ی فرهنگی شوقستان- قاب نقره ای )

 

پس از ماه رمضان  نیز ، من و قاب نقره ای  با محوریت  تاریخ سینما ، نگاهی

به مکاتب مختلف فیلمسازی و بررسی آثار کارگردانان صاحب نام جهان ادامه

خواهیم یافت !

اقبالتان بلند

همین !

 

 




کلمات کلیدی :حامد ابراهیم پور و کلمات کلیدی :نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند و کلمات کلیدی :قاب نقره ای و کلمات کلیدی :پاتوق فرهنگی آبان




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

این شعر را دوست نداشتم. فکر میکردم به قدر لازم خیال

 ندارد ، فرم قوی ندارد ، ولنگار حرف میزند!

تا لحظه ی آخرنمیخواستم این شعر بماند اما ...

گذاشتم باشد !

برخلاف خودم ، دوستان بزرگم شعر را دوست داشتند.

جناب "عباس معروفی" در "رادیو زمانه "با صدای دلنشین

اش پس از صحبت درباره ی "مرده ها خواب نمی بینند" و

ابراز لطف و بزرگواری فراوان -که من هیچ وقت سزوارش

نبودم -به همراه شعری دیگر-سردخانه- این کار را خواند.

و درسایت ها و وبلاگهای زیادی چه با اسم من ،چه بی اسم

من - چه فرقی میکند اصلا ؟شعر مال کسی ست که به آن

 احتیاج دارد- انعکاس پیدا کرد .

خیلی وقت است که اینجا شعر سپید نگذاشته ام. بهتردیدم

امروز شعری را بگذارم که دوستان کم شمارم دوستش دارند

و کتابش هیچ وقت در خاک سرزمین من اجازه ی پخش پیدا

 نکرد...

 

بی دلیل ....

 

 به هزار دلیل دوستت دارم
 آخرینش می‏تواند

 کیف کوچکت باشد
 بازشده در جوی آب

 یا وقتی که

 گرفته بودی پیشانی‏ات را
 لبخند می‏زدی...

  آخرینش می‏تواند

  اولین بوسه‏ یمان باشد
  در آسانسور دانشگاه
  یا همین تخمه شکستن یواشکی
  توی سینما.

 به هزار دلیل دوستت دارم
 آخرینش می‏تواند

  دست‏هایت باشد

 روی صورت من
 تا خدا و ابلیس

  اشک‌هایم را نبینند


 یا روزی که

 در میدان ولی عصر
 زمزمه کردی در گوشم:
 قرار نیست هیچ‏کس بیاید...

 

 به هزار دلیل دوستت دارم
 آخرینش می‏تواند

 سرفه نکردنت باشد
 روی سیگارهای من
 می‏تواند

 ناشیانه آشپزی کردنت باشد
 ناشیانه عشق‏بازی کردنت...

 به هزار دلیل دوستت دارم
 آخرینش می‏تواند

  لنگه کفش خونی‏ات باشد
  روی پیاده‏رو
 وقتی تن ات را

  روی دست می‏بردند.

 

 می‏تواند حسرت گیسوانت باشد
 برای بوسیدن آفتاب
 وقتی با روسری خاکت کردند...

 

از مجموعه شعر"مرده ها خواب نمی بینند"

چاپ: نشر گردون/ آلمان -برلین 1389

 




کلمات کلیدی :حامد ابراهیم پور و کلمات کلیدی :شعر آزاد و کلمات کلیدی :مرده ها خواب نمی بینند و کلمات کلیدی :نشر گردون-عباس معروفی




نویسنده : حامد ابراهیم پور ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

در خدمت و خیانت غزل فرافرم

 

جمعه ی هفته ی گذشته درخدمت گروهی ازدوستان شاعر بودم.شهرزیبای

تفرش.

شعری خواندم.دوستی گفت : عجب غزل ترکیبی قشنگیست! تعجب کردم !غزل

ترکیبی؟ لازم دانستم آنجا درباره ی خیلی چیزها صحبت کنم،حرفهایی که شاید به

دلیل انزوای خواسته - ناخواسته ی من دراین سالها ازدهان افتاده باشد.

"غزل فرافرم " اما مظلوم بود.تمام این سالها.

دراین وبلاگ  - دست کم برای روشن شدن ذهن دوستان علاقه مند  خلاصه ای

ازآن حرفها را مینویسم:

 

"غزل فرافرم " را من نخستین بار درسال1379 با غزلی به مطلع:

مرا ببخش...وآنگاه مغز زن ترکید.... پیشنهاد دادم. یک سال قبل ترش کتاب

"یک مرد بی ستاره ی آبانی" را چاپ کرده بودم وآن روزها درگیرکسب مجوز

برای "اعترافات یک پیامبر" بودم. چاپ کتاب آن سالها به راحتی امروز نبود...

غزل نوشتن به سبک قدما قابل پذیرش نبود برای ما ،غزل فرم و چند پیشنهاد

دیگر نیز کسری های چشمگیری درظرفیت زبانی داشت که دست و پایمان را

میبست. "غزل فرفرم" اما سعی کرد با ارتباط بیشتروتاثیر پذیری از دیگر هنرها

راه نجاتی پیدا کند.

 به قول "ژان لوک گدار" هرداستانی اول ،وسط و پایان دارد اما نه لزوما به

همین ترتیب ! مشکل اول غزل روایی میتوانست در خط روایی مستقیمش باشد.

یک روایت خطی ساده که به صورت منظوم تعریف میشد."غزل فرافرم" سعی

 کردبا وارد کردن روایات غیر خطی از این مشکل رد شود.درغزل فرم به دلیل

همین ساختار ساده و روایت خطی ، با یک نگاه ،یک فضا،یک لحن و مهم تر از

 همه یک راوی روبرو بودیم. غزل فرافرم از این نیز عبور میکند  .گاه با نگاهی

 به تکنیک تدوین موازی درسینما داستانی واحد را از چند زاویه دید مختلف و

اززبان چند راوی حکایت میکند (روایت- مجوعه شعر دروغ های مقدس-ص

32- جنس دوم- دروغهای مقدس ص66 و...)

گاه با پیش کشیدن فلش بک ها و فلش فوروارد های متعدد ، فضا را تغییر میدهد

و روایت خطی را به هم میریزد ."غزل فرافرم" دراینجا کاملا وامدار

سینماست.همانگونه که درسینما پس از "یک فلش بک" برحسب مثال بازگشت

ده ساله ای به گذشته رنگ لنز تغییر میکند و تصاویر ده سال قبل را به صورت

سیاه و سپید نشان میدهند- تا به مخاطب خاطر نشان کنند فضا و زمان تغییر کرده

است- غزل "فرافرم "نیز با تغییر فضا ،راوی ،زاویه دید،یا به وجود آمدن فلش

بک –فلش فوروارد و جامپ کات های متعدد در شعر ،رویکردش را عوض

میکند.سیاه و سفید شدن تصویر یا بالعکس- در گاو خشمگین اسکورسیزی خود

فیلم سیاه و سفید اما فلش بک ها رنگیست.تداعی کننده روزهای شاد سپری شده

وروزهای خاکستری امروز میتواند باشد-در غزل فرافرم جای خود را به تغییر

قافیه و ردیف و حتی وزن و قالب میدهد.

دراین غزل با تغییر فضا و لحن و راوی ما فرم را تغییر میدهیم ازفرم اولیه عبور

میکنیم و با بازگشت به فضا و راوی قبلی به فرم قبلی بازمیگردیم.(داش آکل ص

 81-سهراب کشان ص 42-تله موش ص 74-کلاغ قصه ص 77و...همگی از

مجموعه شعر دروغهای مقدس)

دراینجا دیگر غزل قالب نیست ،شکل است .تصویرسازی بیشترین حدحضور را

 دارد و شعر تلاش میکند باخیال انگیزی بالا واستفاده ی درخدمت شعر صنایع

ادبی تنها یک روایت خطی منظوم نباشد .این امر حکم میکند روایات تا حد

ممکن ازقالب رئال خارج شده- ونه لزوما لینچی- بیشترازپیش ذهنی شوند.این

غزل درتلمیحات خود نیز کاملا برابر اصل نیست و داستانهای بارها شنیده شده

را با رویکرد،قهرمان وروایتی تازه بیان میکند( داش آکل ص 81 :اقتباس آزاد

ازداش آکل هدایت- رستگاری درسه اپیزود ص 81:اقتباس آزادی ازباب سیزده

انجیل لوقا-آهنگ آخرص 90:اقتباس آزاد از اتللوی شکسپیر-سهراب کشان ص

42:اقتباس آزاد از رستم و سهراب شاهنامه-سه تا مگس اقتباس آزاد از مسخ

کافکا ،مسافرکوچک ص 32 :اقتباس آزاد از مسافرکوچولوی آنتوان دوسن

تگزوپه ری –کابوس ص28:اقتباسی آزاد از ریش قرمز آکیراکوروساوا و...)

غزل فرافرم همواره داستانگو بودن خود را حفظ میکند اما بعضی وقتها نویسنده

را هم میاورد داخل داستان،خواننده راهم میاورد...اما با تغییرات فرمی جلوی

 آشفتگی وغیرقابل فهم بودن شعر را میگیرد.غزل فرافرم

داستانیست.خویشاوندی دارد با تصویر،با سینما...مگرمیشود سینما بی داستان

باشد یا تارکوفسکی باشی،تئوآنجلوپولوس باشی،وین وندرس باشی،علی حاتمی

 باشی ،آنوقت شاعر نباشی؟ تمامی هنرها درنقطه ای به یکدیگر وصل میشوند

بدون تردید و غزل

فرافرم ازین خویشاوندی استفاده ی مطلوب را میبرد .تاثیرمیگیرد و میگذارد.

کتاب"دروغ های مقدس" با سالها تاخیروبا معرفی این غزل در سال 1387 چاپ

شد.همانطوری میدانید جوایزی هم گرفت و سال بعد آن از نمایشگاه کتاب جمع

شد

و امسال نیز درپی کسب مجوز برای چاپ بعدی، هشت مورد اصلاحیه خورد !

اما این کتاب تاثیر خود را گذاشت.کارخود را کرد آن سالها اما شماری از دوستان

 شاعرکه بدون توجه به هدف و فلسفه ی معرفی این غزل- به این شیوه شروع

به

غزل نوشتن کردند به این مساله توجه نداشتند که تغییر شکل-قالب- قافیه و وزن

دراین غزل از سربیکاری و تفنن نیست! یا وقتی قافیه تنگ آمده است ما دست

به این کار نمیزنیم.غزل فرافرم با تغییر راوی و فضا و زاویه دید تغییر فرمی

ایجاد

میکند نه هرجایی و به هروسیله ای.مثلا درغزل ماکوپولو که اخرین غزل این

کتاب است من فرم را تغییر ندادم،چون فضا و راوی و زاویه دید درتمام غزل

یکی بود،تغییری نمیکرد.این اشتباه فاحش باعث شد که دوستانمان غزلهای

روایی خطی و ساده ای تولید کنند و هرجایی هم که دلشان خواست یا قافیه کم

آوردند ،فرم را به هم بریزنند.درآخر نیز بدون اشاره به خاستگاه این شعر و نام

اصلی ان از ترکیباتی چون "غزل درغزل" و غزل چندپاره" و ازین قبیل استفاده

کنند.ایراد اصلی البته به من بازمیگردد که این شعررا تنها درکارگاه های خود

معرفی

 کردم و تا امروز دراین وبلاگ نیز حتی دفاعیه ای برآن ننوشته بودم.فرافرم

بوقچی نداشت متاسفانه و سردرگمی های زندگی شهری و کم رفت و آمدن من به

مجامع ادبی فرصت وقت گذاشتن و معرفی و تبلیغ این پیشنهاد شعری را به من

نداد.این چند خط البته نمیتواند همه ی حرفهای "غرل فرافرم" باشد.اما دوستان

حق دارند بدانند این که میخوانند، چیست ؟

و تکلیف دارند بدانند،انچه میخواهند بنویسند چگونه است!

 

 

و اما یک غزل "فرفرم"

غریبه

 

سپرده بود به آوارگی عنانش را

غریبه ای که نمیگفت داستانش را

کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد

وبعد خم شد و پر کرد استکانش را

شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید

و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را

-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد

 -که مرده شو ببرد شهر و پاسبانش را !

(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد

اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):

 

غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت

غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت

به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند

که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت

***

به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند

به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند

غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد

به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند

***

دوباره دستانش را دراز کرد، نشد

تمامی شب رازونیاز کرد،نشد

دوباره گمشده اش را ازآسمان میخواست

گلایه کرد نشد،اعتراض کرد نشد!

***

غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت

میان تقویمش صفحه های شاد نداشت

تمام عمر درین شهر زندگی میکرد

تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت...

***

ستاره ای شد و ازدست آسمان افتاد

پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را

-دوباره پرکن!

(میخانه چی نگاهش کرد)

ندید اما لبخند ناگهانش را

بلند شد،وسط شعر چهارپایه گذاشت

و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را...

***

صدای راوی در پیچ داستان گم شد

کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را

-دوباره پر کن !

 نوشید...تا سحرنوشید

ونیمه کاره رها کرد داستانش را....

 

 

1-  کارگاه شعر و ادبیات داستانی هفتگی من کماکان در فرهنگسرای فن آوری

 

 

 

 

اطلاعات (آی تی) درمیدان انقلاب-اوایل کارگرجنوبی-یکشنبه ها سه تا شش عصر

 

 

 

دایر است.

 

 

جهت اطلاع بیشتر میتوانید با شماره روابط عمومی فرهنگسرا تماس بگیرید:

 

 

66902143

 

2-  بعد از اتفاقاتی که برای چاپ دوم "دروغ های مقدس " افتاد،ترجیح

میدهم که این کتاب را بدون جرح و تعدیل وحذفیات و به صورت کامل

دراینجا بگذارم.دوستان میتونند "دروغ های مقدس" را ازاین ادرس دانلود

کنند.زحمت تبدیل فایل این کتاب رابرای دانلود دوست شاعروگرافیستم

"اعظم داوریان" عزیز کشید که زندگانیش را شمار مباد...

دروغ های مقدس را میشود با رفتن به این آدرس دانلود کرد.

 روی لینک ،راست کلیک کنید و گزینه ی save target as رو بزنید.


http://hamyar80.persiangig.com/The%20holy%20lies.pdf

 

 




کلمات کلیدی :غزل فرافرم و کلمات کلیدی :حامد ابراهیم پور و کلمات کلیدی :حامد ابراهیمپور و کلمات کلیدی :سایت کندو